این" تو" ها به تو ارجاع پیدا نمی کنند،این "تو"ها به تو تقدیم شده اند
با حروف خوابیده می نویسمشان ، تا صد سال بعد که همه فهمیدند
یک نفر دستشان را بگیرد و بلند کند
نشسته ام کنار بخاری وکنار میز، کنار کاغذ های هنوز سفید
نشسته ام کنارخاطرات تو
کنار" آرزوی حفظ فقط هر چیزی"
نشسته ام کنار خودم
-به نام کی؟
با لباسی مزین به عکس گل های این شهر
با لباسی مزین به عکس گربه های کارتون های تلویزیونی
با کتاب های شعر
با تبری برای شکار گوزن
آرزوهای من پلنگ های پا به فرار این حوالی اند
سگ هایی که بدو بدو می کنند در پنجره
آهو های خون دل بی نافه
وابر هایی که خشک ترین هوای زمین اند
پیرمردی با دندان های شیری ام حالا
پیرمردی با لباس گربه ای
پیرمردی با موهای فر ، با دمپایی های پلاستیکی
چند سالگی ام را هنوز هیچ کتابی ننوشته است
چند سالگی ام را هنوز هیچ زنی ندانسته است
...اما کم کم پیر می شوم
می خواستم برای تولدت کتاب بیاورم
کتابی از فوکو ،آلتوسر، کتابی از بارت
پیرمردی شده ام تنها
با موی سفید بر سر ودندان های شیری در دهان
چند سالگی ام را در چمدانی دور گذاشته ام
نسبم را در خطوط مورب روزها کرده ام
و آسیای صغیر وعراق عجم را به یاد نمی آورم
می خواستم برای تولدت کتاب بیاورم
کتابی از جویس ، کتابی ازمارکز، کتابی از شکسپیر
با شعر های شاملو تنها شده ام اما
با داستان های هدایت
با سطور فروغ
می خواستم برای تولدت کتاب بیاورم
وبه یادت بیاورم
که روزی دریکی از همین کتاب ها مرا زائیدی
شیرم دادی
در آغوشم گرفتی
وبعد مرا کشتی...
می خواستم کتاب بیاورم
برای روزتولدت
برای روز مرگم
وبرای سالگرد ازدواجمان که همین دو سال بعد است...
"به نام کی؟"
به نام دو تا چشم در تاریکی
در ابتدا کلمه نبود
چشمان تو بود
روشنایی نبود
آفرینش نبود
سیب نبود
وخدا برای خودش بود
زیرشانه های جگوارا ننشستم
پشت سرش نماز نخواندم
به ریشش تف نکردم
و به بازو یش دخیل نبستم
برای دوست داشتنت زبان مادری ام را فراموش کردم
برای دوست داشتنت غزل ننوشتم وزبانم را به صفر نوشتار نزدیک کردم
برای دوست داشتنت هگل خواندم
مارکس خواندم...
لب بر لبم گذاشتی
- فنفخت فیه من روحی-
ومن از دنده ی چپ تو برخاستم
(در قرآن به دنیا آمدم
در شاهنامه مرد شدم
و بعد با همان سمی که اما بواری خورده بود
خود کشی کردم :
دار زدندم اول روز
سوختندم دیم روز
به باد دادندم سیم روز)
: با شاملو وشعر تنها شدم
به نام تو اصلا
به نام تو با حروف خوابیده
به نام تو با فونت چهارده
به نام توبا لبا س بنفش
به نام تو با شعر شاملو
به نام توبا ردای هگل
به نام توتا مادرم باشی
چند سالگی ام را لو به هیچ کتابی نداده ام
نسبم را در خطوط مورب روز ها
در پیچ مولکول DNA
ودر آسیای صغیر و عراق عجم گم کرده ام
و این لباس گشاد حالا وطن من است
:کم کم از قدیمی های این آسایشگاه می شوم
آرزوهایم
را از زیر بالش وروی طاقچه و لای قرآن بر می دارم
لباس و شال می پوشم
به تو فکر می کنم
با نقش روی قلمدان
به تو فکر می کنم
با گزلیک دسته استخوانی
با مرگ زود هنگام مولف
با قرن هجدهم
با داستان های پلیسی. . .
اصلا کارت کتابخانه ام برای خودت:
12573
شهریار-شهرکرد
20/10/85-12.5ظهر
هميشه است .
در زندگي هايي كه مي كني ست / حرف هايي شبيه پند
در آسمان هايي كه از نگاه مي گذراني شان / گذشته اند
جوري شبيه طور / اين ها :
اين جور كه ابري سياه خودش را از ابري سفيد در مي آورد / و مي كشد شلوارش را بالا
مي دانم
نمي ماني در من
و هر چه سعي را در دستم فرو مي كنم كه دور كمرگاه ات را سفت
ازَم در مي روي آخر
اي در من ايستاده ي ِ من / مي روي !
و با اين كه در رفتن فرو مي روي
با اتراق عبورت ردي به درون ام داري / داشتي
ردي از دردي كه رد شده مي پندارم اش ديگر
مي دانم
واين : / دانستنانگي ست
حالا با اين هايي كه در زندگي مي كني هميشه است / چه حالي داري ؟
با اين هايي كه در زندگي از در مي آيند و از ديوار مي روند بالا
و گاهي تو را زانو و گاه تا سقف مي بيني اتاق شده است مرداب
پس دَرَم فرو برو اي كه در مي روي ازَم آخر
پس فرو برو يا در رفتن فرو برو
كه به غير از فرو / توي ِ تعليق ام من
مثل ِ نستعليق ِ ب / طره از پپيشاني ات حتا / اي كه با نوك انگشت بروي بالا
پس براي اين كه بداني ام
با در هاي ِ بازِ قلب / با شكل هاي ي بر آشفتن ام / با حرف هاي ِ عشقيدن ام
اصلن هميشه همين طورِ حالم بود خوبي
مثل ِ صبح ، شلواري كه مي پوشي
با بيرون آمدن ار اتاق از خودم بيرون و خوب بودم
شب ها هم آغوش ِ تخت مي شدم و با ازَم شلواري كه در مي رفت / توي خود بودم باز
اين باز
اين باز
اين باز
اين باز نمي دانم چه كنم باش
حتا چه مي كند با من را / نه تو مي داني اما / نه ديگران اش را
پس در هاي قلب ام را باز مي گذارم باش
پس باش و تا / باشيدني ترم كنم در صفحات ِ چشميدن هات
بچم !
اي چشم هاي ِ بچه آهوت دروني ام از قبل
در من آمد و شد كن / گرچه يعني درد
درد
درد
درد
درد
د َ ر د
و گوش هايي ت نمي شنوند ديگر
كه چشم هايي ت نمي بينند ديگر
كه رعشه هايي ت نمي ايستند ديگر
حالا اين جور كه از نگاه مي گذراني ام
انگار آن گوش هاي تازه كرانده را من كرانده ام
انگار آن چشم هاي تازه كورانده را من كورانده ام
انگار آن رعشه هاي ي تازه نايستنده را من نايستانده ام
اصلن مگر اين فعل هاي تازه فعولانده را من فعولاندم ؟
بيا و باور كن
زندگي شيبهِ شلواري ست كه زار مي زني توي اش
گشاد مي رود براي خودش گه گاه
و گاهي تنگ ِ توست آن قدر / كه زور مي زني
كه درزهايش در مي روند ازَت آخر
ازَم در برو : / يعني پس ات مي زنند با دست !
بعد تمام آشنايي شان غريبه است / حتا صداي شان در تلفن هايم
سخت است / و اين حقوق مرا به عنوان ِ يك بشر به هم مي ريزد
به هم مي ريزد آن چه را كه كنج ِ دلم كاشته ام از قبل
پس توي ِ قلب ام مين ِ ضد نفر مي كارم
و بازگشت به اتاق ِ خودم مي خورم گرچه هر چه را كه خودم مي كارم / هميشه مي رسد
گر چه مي رساندم به آن جايي كه مي رسند معضلات تا سقف
و با تخت ام هم آغوش مي شوند
به خواب رفته ام حالا
اما
درهاي ِ قلبم را باز مي گذارم بات
و مي دانم كه در رفتن ات باز گشتن نيست
فرو رفته اي آن قدر توي ِ رفتن هات
كه در باز گشتن هات باز نمي آيي باز و / اين
يعني تمام ِ پل هاي پشت ِ سرم را پشت سرت
كاسه ي ِ آب را هم خرد
اصلن كجاست شلوار هميشه ام ؟
چند تاست ؟


